|
من صبورم اما . . ...... من صبورم اما . . .
+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388 11:20 بعد از ظهر توسط کوچولوی آسمونی** |
که اینجا،بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است مهربانم،ای خوب،یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند،هر کجا هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد مهربانم،ای خوب،یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را،همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو،به خدا بسپارد مهربانم،ای خوب،یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو،تک و تنها با تو ، پر اندیشه و شعر است و شعور پر از احساس است و خیال و سرور مهربانم،ای خوب، این بار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح گونه سبز اقاقی ها را از قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دل سبز و پر از آرامش،راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی... + نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 11:45 بعد از ظهر توسط کوچولوی آسمونی** |
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم
اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم
برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم
اگر تو با تحمل گله از خودخواهی ام کردی
اگر زجری کشیدی تو گاهی از زبان من
اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من
گناهم را ببخش
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388 2:20 قبل از ظهر توسط کوچولوی آسمونی** |
می خواستم بت بگم چقدر پریشونم..... دیدم خودخواهیه..دیدم نمی تونم...نمی تونم..نمی تونم تحمل می کنم بی تو به هر سختی.. به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی... به شرطی بشنوم دنیات آرومه... که دوسش داری.. از چشمات معلومه... یکی اونجاست شبیه من .. یه دیوونه..که بیشتر از خودم قدرتو می دونه.............. تو می خندی چه شیرینه گذشتن..تازه می فهممممممممممممممم.... وایییییییییییییی خدااااااااااااااااااااا جونم... + نوشته شده در شنبه 25 مهر1388 2:19 قبل از ظهر توسط کوچولوی آسمونی** |
***رو ستاره کلیک کن تا ببینی چه خبره جیگررررررررر*** الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت... + نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 3:15 قبل از ظهر توسط کوچولوی آسمونی** |
وقتی دلت خسته شد دیگه خنده معنا نداره فقط می خندی تا دیگران غم ِ تو چشات و نبینند.... وقتی دلت خسته شد حتی اشکای شبانه هم آرومت نمی کنه فقط گریه می کنی چون به گریه عادت کردی.... وقتی دلت خسته شد هیچی آرومت نمی کنه جز دل بریدن و رفتن... + نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 1:26 قبل از ظهر توسط کوچولوی آسمونی** |
به من خوبي نكن شايد براي هردومون بد شه نشستم تو دل طوفان بذار آب از سرم رد شه به من خوبي نكن وقتي كنار من نميموني نگو بد ميشم از فردا تو كه ديدي نميتوني چه وقتايي كه بد ميشي چه وقتايي كه آشوبي تموم درد من اينجاست تو هر كاري كني خوبي من از تو، از خودم، از ما، از اين احساس ترسيدم تو بايد جاي من باشي ببيني در تو چي ديدم تو بايد جاي من باشي بفهمي من چرا تنهام بفهمي چي بهت ميگم ببيني از تو چي ميخوام تــو بايـد جــاي مـن باشـي تــو بايـد جــاي مـن باشـي
+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 2:29 قبل از ظهر توسط کوچولوی آسمونی** |
|